![]() |
![]() |
|
| تئاتر |
|
میخواستم یادی از گذشته بشه
تصمیم گرفتم یه عکس از خودم و همبازی عزیزم مرتضی شهاب توی وبلاگ بزنم مرتضی از بازیگرای خوبیه که افتخار بازی باهاش رو در نقطه سر خط پیدا کردم حضور در جشنواره های عاشوراییان و رضوی و دفاع مقدس و همچنین ارتش ها و مقامهای مختلف رو در کارنامه مرتضی شهاب می تونید ببینیدو البته کارای دیگه ای که من نمیدونم و باید از خودش پرسید .
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 12:42 توسط جلال شهبازنژاد |
|
|
بازیگران تئاتر مشهد از دیروز تا امروز
اگه پیرو نوشته های قبلی بخوام یک سیر تکاملی برای بازیگران مشهدی در نظر بگیرم جز اندکی که کوچ کردند و به تهران رفتند باقی که پایبند دیارشان شدند پیشرفت اندکی داشته اند این یک واقعیت محض است تهران برای اهلش و کسانی که بتوانند خود را نشان دهند بد نیست بلکه پله ای است برای پیشرفت ولی بسیاری از بازیگران ما (چه پیشکسوت و چه جوان )تنها به تجربیات عملی اکتفا کرده و حال در این آشفتگی می توان تخصص ها را در نظر نگرفت و همانطور که گفتم بازیگر -نویسنده -کارگردان به وجود می آید یعنی کسی که می نویسد و خود کارگردانی و بازی می کند. من نمی گویم این اتفاق نباید بیفتد بلکه صحبت سر این است که نباید اپیدمی شود و رشد پیدا کند . نسل جدید بازیگران تئاتر مشهد نیازمند یک آموزش صحیح میباشند وگرنه اگر بخواهند به تک توک جوایز جشنواره ها دل خوش کنند در همین نقطه دست و پا خواهیم زد به هر حال می تونید در ادامه مطلب عکس چند تا از بازیگران قدیم و جدید مشهد رو ببینید
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 15:44 توسط جلال شهبازنژاد |
|
|
تو این دهه از تئاتر مشهد که کارگردانان نویسنده میشن و نویسنده ها کارگردان و بازیگراش هم بالاخره رپ می خونن چاره ای نمیمونه که بری و سر بزاری به ناکجا آبادی که اسمش رو هیچ احدی نمیدونه
ولی بالا خره چیکار میشه کرد مونده بودم این خبرای خوشو چه جوری بدم دیدم زر زدم هیچ خبر خوشی ندارم فقط محض رضای خدا خواستم آرشیوم پر بشه و بلاگفا به قول دوستان وبلاگ منو از بیکاری درشو تخته نکنه همین فردا پس فرداست که به جرم نشر اکاذیب به سه میخم بکشند .بگذریم امروز یاد یک دوست گرانقدر رو که زمانی کارگردان نمایشنامه هام بود رو کردم نمایشهایی مثل تیک تاک های خاکستری و نقطه سر خط رو ایشون کارگردانی کردن و البته نمایش نیمه تمام به تلخی یک فنجان قهوه نشد سه گانه ای بسازیم به امید روزهای خوش برای مسعود عقلی
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 11:24 توسط جلال شهبازنژاد |
|
|
دارم میام با یه عالمه خبر خوب ...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 14:37 توسط جلال شهبازنژاد |
|
|
حوصلم سر رفته
نکنه دارم از یه بیماری رنج میبرم شایدم یه دکتر متخصص مغز و اعصاب به مامان گفته : "شش ماه مونده بزارین راحت باشه " این آخریا از یک زایمان ادبی فارغ شدم اسمشم گذاشتم " چه پاییزی دلت نسوزد " به اصطلاح نمایشنامه تر از اونای قبلیه یعنی احساس میکنم می تونم خودم این نمایشنامه رو با یه عالمه بازنویسی کار کنم فعلا باید برم پیش اون دکتره ببینم میتونم شیمی درمانی بشم هنوز امیدوار آیندم اینم خوش باور همیشگی |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 14:0 توسط جلال شهبازنژاد |
|
|
آقایون و خانمهای محترمه چند صباحی است که گیر دادن قلمت صداقت گذشته رو نداره و بازی هم آن هم به شیوه حرفه ای باید ببوسی و بزاری کنار زیرا در این بحبوحه تئاتر مشهد که بازیگر را از کارگردان نمیشود شناخت توی به اصطلاح دارم پرداز (بر وزن خیال پرداز )را چه به هنر مقدس تئاتر ما هم رفتیم نشستیم یک دودوتا چهارتایی با ماشین حسابی که به بنده ارث رسیده بود کردم و در آخر به این نتیجه رسیدم که در شهر مشهد قیمت مرغ بیشتر از قیمت درام و نمایشنامه است میگین نه دلایل خاص بنده رو بشنوید بعد اگه خواستین باز هم به نوشتن ادامه بدید :
اول- اولا-وان : مرغ قیمتش در عرض ۳۰ روز مانده به عید ۹۰۰ تومان افزایش یافت حال آنکه قیمتی برای نمایشنامه و نویسنده در این شهر قایل نیستیم . دوم-ثانیا-تو:مرغ را میشود تکه تکه کرد فروخت ولی نمایشنامه را نمیشود تکه تکه کرد (البته در عصر حاضر آقایان کارگردان با متن همان میکنند که نادر شاه افشار با هند کرد ) سوم - ثالثا - تری : لذت خوردن مرغ فعلا در این شهر بیشتر از لذت نوشتن یک نمایشنامه است .(لازم به ذکر است که از هر دو نوعش در این شهر بسیار یافت می شود هم نمایشنامه نویس هم مرغ ) طبق این نظریه بنده نمایشنامه نویسی را به اهلش سپردیم و خود به مرغ فروشی ادامه میدهیم شاید در زمینه مرغ به جایی رسیدیم از دوست گرانقدرم خواهش کردم که نقشی از ما در کنار نمایشنامه نویسان(مرغان) این شهر بیاندازد شاید دیگران که پول خوردنش را ندارند لذت ببرند . |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 13:43 توسط جلال شهبازنژاد |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
جان می کنیم در آخرین روزهای سرد یک پاییز
سرما نوک دماغم را می سوزاند .اشک از چشمانم میریزد دوستم به من می گوید ما تئاتر نداریم تئاتر وارداتی است می گویم اندکی صبر سحر نزدیک است راهمان را با هم ادامه می دهیم سر خیابان از هم جدا می شویم و باز فردا .... |
| نوشته های پیشین |
|
خرداد 1388 فروردین 1388 مهر 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 آبان 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 |
| آرشیو موضوعی |
|
نوشته های شخصی فراخوان ها نمایشنامه خبر مقالات |
|
RSS
|